کودکیم
بیا تا به کودکیمان برگردیم
رویاهامان چه زیبا بود...
چقدر ساده، پاک ، بی لحظه ای از حسادت و دشمنی
تو هم کودکیت را یاد داری ؟
صبر کن ...قبول نیست...
میخواهم بیشتر در کودکیم پرسه بزنم
بیا...
بیا بی خبر به غصه های کودکیمان برگردیم
مشق هامان نوشته...
دل هامان پاک پاک ...
و دردهامان هنوز دربسته در جعبه دلمان
راستی خبرت دهم ، دوهفته دیگر عید است...
تنها چهارده خط دیگر مانده تا نقل و پولکی ، تا عیدی و بوسه
رویاهامان چه زیبا بود...
چقدر ساده ، پاک ، بی لحظه ای از حسادت و دشمنی
عجله نکن ...
باهم در راه بزرگیهامان قدم برمیداریم
بگذار از خاطرات مسیرم برایت بگویم
از گرم ترین لحظه های کودکیم تا سردترین لحظات شمال بزرگیم
من شمال و جنوب زندگیم را نمیدانستم
از جنوب که می آمدم همه چیز رنگ نقل و نبات ، بوسه و پولکی میداد
در داغ ترین لحظه های جنوبی هیچ گاه نمیدیدم که وامانده ای در زیر ریزش آفتاب طلب باران کند
اینگار کسی به معجزه باران اعتقادی نداشت
عجب مردمانی...!
چرا کسی در اندیشه باران نیست...؟
با این همه چرا کسی از من نپرسید که ای ساده !
مگر تو در کدامین صومعه بخواب غفلت رفته ای که این چنین مشتاقانه در آرزوی بزرگ شدنی؟
چرا کسی از من نپرسید که مقصدت کجاست..؟
چرا کسی از من نپرسید که از باران و سرما میترسی یا نه ؟
حالا دیگر غصه های من، مشق های ننوشته...
رویای من ، فرارسیدن عید...
و در اندیشه ام تنها بوسه و پولکی نیست...
آری...!
من دیگر بزرگ شده ام اما چه بزرگ شدنی ؟
کاش...
دیگر همه چیز برایم به راحتی قابل پذیرش نیست
دیگر خبری از صداقت و پاکی نیست ، تمام لحظه ها پرشده از حسادت و دشمنی
تو هم این چنین بزرگ شدنی را دوست داشتی ؟
راستی... یادش بخیر کودکیمان
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم

